تبليغاتX
این ابتدای عریانی ست


این ابتدای عریانی ست

!دیر یا زود, بالاخره شلیک می کنم

کدام مبنا؟

هر آدمی تو زندگی مبناهایی داره                               

هرگروهی هم  بین مردم افراد مختلف ارزشهای مختلفی دارن

بعضی فکر می کنن عزت و پیروزی برای ما اینه که:

۱)خودمون رو قوی کنیم/ در درجه ی اول به خودمون بپردازیم/

مشکلات اقتصادیمونو حل کنیم/برنامه های بلند مدت داشته باشیم / برای

مقابله با دشمن اول باید خودتو قوی کنی/باید مردمتو قوی کنی/همیشه

نمیشه با اسلحه جنگید/گاهی باید با پیروزیها و دست آوردهات/با علمت

و پولت/فرهنگت و جذب دوست و طرفدار برای خودت دشمنتو شکست

بدی/توی عالم سیاست باید با پنبه سر برید وگرنه رو دست می

خوری/همسایه ی تو اگر در عذاب و رنجه ازش دفاع کن اما نه تا ا

ونجایی که خانواده ی خودتو نادیده بگیری و دوستان مختلفتو با خودت

دشمن کنی/هیچ آدمی به تنهایی نمی تونه پیشرفت کنه/با دشمن مبارزه

کن اما قانونمند و زیرکانه/منطقی و مرحله به مرحله /صبور باش/ذره

ذره دشمنتو پایین بکش تا هم دوستاتو داشته باشی هم دشمنتو تهی کنی و....

 

۲)به دشمنانمون  بتازیم پیروزی یعنی شکست دشمن واین دشمن یک

عامل بیرونیه/ مخالفت رو باید علنی نشون داد/با دشمن باید سفت و

صریح و مستقیم بر خورد کنی طوری که بفهمه باهاش دشمنی/عزت ما

در اینه/برای ما اولویت اینه که حق رو بگیم هر اتفاقی هم که پشتش بیفته

مهم نیست/اگر تورم داریم/اگر مشکلات فرهنگی و عدم امنیت روانی

داریم/ اینها اهمیت چندانی نداره/مهم حق گویی و دفاع از مظلومان جهان

هست/وقتی که به این مرحله برسیم دلمون خوشه و دیگه انتظاری

نداریم/اونایی هم که این وضعو نمی پسندن باید نگاهشونو عوض

کنن/ارزش باید برای ما این باشه/آیا پیشرفت در زمینه ی هسته ای و

ساختن بمب و کمک به مردم لبنان سرافرازی نیست؟/آیا فرستادن

ماهواره به فضا سرافرازی نیست؟/آدم باید آرمانهای بلندی داشته باشه

یک ملت هم همینطور/نه اینکه فقط به مسائل داخلی و جزیی توجه کنه و....

 

نظر شما دوست عزیز چیه؟ با کدامیک از دو گفته ی بالا موافقترید؟میتوانید به صورت درصدی بگید مثلا ۵۰٪ مورد۱ و ۵۰٪ مورد۲

اگر هم بخش هایی رو باهاش موافق یا مخالفید بگید که خیلی بهتره!

پیروز و سر بلند باشید.

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 14:51 توسط سمانه اشراقی| |

آهای بادبادک باز!

آرزوهایت را باد نبرد!

خوبه  که دست کم وقتی بچه بودیم بادبادک بازی رو دوست داشتیم و هر جا که می شد دست به کار می شدیم ما بادبادکمونو در بلندی ها می رقصوندیم،پاهامون رو زمین بود مث کفترا هم نبودیم که هر موقع بخواد پر می کشه،به جاش بادبادک رو پر دادیم،به جاش توی آرزوهامون پرواز کردیم،دلم می خواست روی بادبادکم بشینمو منو توی آسمون بگردونه، یا یه بادکنک بزرگ پیدا شه ومن نخشو بگیرم و برم تو هوا(اینو توی یه فیلم بچه گونه دیده بودم،آخر فیلم اون                      بچه بادکنک هاشو بین بچه های دیگه تقسیم می کنه و همه باهم پرواز میکنن)

((وقتی که بچه بودم

آب و زمین و هوا بیشتر بود و

جیرجیرک  شبها در خاموشی باد،آواز می خواند))

اما حالا...

 آدم بزرگ شدم،و باید بدونم اونچه که منو از خطر حفظ می کنه احتیاط ،کمی بدبینی و واقع گراییه!!! این روزها کمتر به آسمون نگاه می کنم...  توی ذهنم عددها رژه می رن و شماره های تقویم و باید و نباید هایی که کمتر از پسشون بر میام!! و لحظه هایی که به انتظار شکارشون می شینم اما مث ماهی از دستم می لغزن...هرچی که از کودکی دور تر شیم سخت تر جهت رو پیدا می کنیم!شاید مخترعین بزرگ مثلا برادران رایت(؟) یا کارگردانهای بزرگ یا شاعران بزرگ در درجه اول کسانی هستند که کودکیشونو از یاد نبردند بلکه هر لحظه بچه ای در درونشون بهشون ندا می ده و منطق اونها اونیه که کودک می گه نه اونی که مردم و در و همسایه می گن، نه منطق 4=2+2 !

بله و اینگونه است که من به همه ی بادبادک بازان می گویم:

مواظب باشید

باد آرزوهایتان را نبرد

نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 3:7 توسط سمانه اشراقی| |

پنجه در افکنده ایم با دست هایمان

به جای رها شدن

سنگین سنگین بر دوش می کشیم

بار دیگران را

به جای همراهی کردنشان

عشق ما نیازمند رهایی ست نه تصاحب

در راه خویش ایثار باید

نه انجام وظیفه


وقتی به این قطعه از شعر مارگوت بیگل فکر می کنم حس میکنم عشق محال نیست،ما آدمها خیلی وقتا از عشق ناامید می شیم چون وصال رو می خوایم وبرای کنار هم ماندن همیشه باید شرایطی برقرار شه، اما عشق ما نیاز مند رهایی ست، آیا عشقی هست که بشه اونو به بند کشید (منظورم عشقی که آخرش وصال باشه) وجود داره؟
نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 1:17 توسط سمانه اشراقی| |

چشمهایم را شسته ام، می خواهم خانه تکانی شوم

مدتی بود که تصمیم داشتم کلا وبلاگمو حذف کنم یعنی اتاقمو ترک کنم . اما از اونجایی که برای روابط اجتماعی اهمیت قائلم و آدم گاهی از سرک کشیدن توی اتاق دیگرون سر نخ هایی دستش میاد اینکارو نکردم.و اتاق من که اسمش سیمرغ بود  مدتی بود که فقط همین فایده رو داشت. به این نتیجه رسیدم که این خانه ی کوچک بنا به دغدغه های خاص خودم ساخته شده،دغدغه هایی که هنوزم تموم نشده،پس رها کردنش کار درستی نیست اما بازسازیش می کنم چون به هر حال با قبل فرق کردم هر چند که هنوزم همانم!

من سیمرغ سابقم،اما حالا دیگه سیمرغ هم نیستم.اصلا سیمرغ چیه؟دستمون به جایی نمی رسیده برای خودمون سیمرغ ساختیم،البته نمی خوام کل اساطیر رو زیر سوال ببرم اما فکر می کنم دیگه نه از سیمرغ نه از ققنوس نه از هیچ کدوم از  چیزهای افسلنه ای خوشم نمیلد! اول با این فکر که سیمرغ نماد وحدت وجوده اسم اتاقمو گذاشتم سیمرغ . اما …واقعا وحدت وجود چیه؟ بهتره اول تکلیفمو با خودم روشن کنم. به نظر من کسی که با طبیعت و صداها و بوها و باغچه های اطرافش هم نوا نیست راه زیادی داره تا بخواد به وحدت وجود برسه.حالا دلم میخواد پنجره رو باز کنم و یک نفس تازه بکشم.تا هوای اتاقم عوض شه. اسم اتاقمو عوض می کنم،رنگ دیوارهاشو عوض میکنم، جمله ای بالای صفحه میذارم به عنوان شعار خاص خودم و اون رو هم هر وقت عشقم کشید عوض می کنم.

(البته می بینید که همه ی این کارها رو کردم)


عجب گرگی هستم!!!       

وقتی که بچه بودم گاهی گرگ میشدم ،چشم می گذاشتم،و دنبال همبازیهایم می گشتم...

یا من برنده می شدم یا آنها،اما بالاخره برنده می شدم!

ولی این روزها...

بیشتر اوقات قایم بوشک بازی می کنم:خودم گرگ هستم،خودم قایم میشم(آخه همبازیهام بزرگ شدن،مث خودم(؟!) دانشجو شدن،کارمند شدن،زن یا شوهر شدن...)

 دنبال خودم می گردم ،گاهی خودم خودمو لو میدم ،البته با اکراه(همان بحث ناخودآگاه،اما نه فقط ناخودآگاه روانشناسی،یه چیزی هست دیگه!)

گاهی خود گرگی ام مرا پیدا می کند(وبعد کلی ذوق می کند از اینکه کشفی کرده!)

و خلاصه  سر کارم،حالا دیگه همبازیهای سابقم به من هیجانی نمیدن،البته نیازی هم بهشون ندارم.


صدای جبران خلیل جبران

خوشبختی بشریت زاده قلب حساس زن است، ودر احساسات اصیل روح او است که احساسات روح های انسانی زاده می شود.

 

قانون کور و سنت های پوسیده زنی را که سقوط کرده مجازات می کنند، اما در برخورد با مرد،نگاهی آمیخته به مدارا دارند.

 

آیا باور ندارید عشق زن را مانع شدن،که، او را به سوی گورستان هدایت کردن است،به یاسی می ماند که بر سر مردم زمین سایه بیاندازد؟

                                                          از کتاب عاشقانه ها:درباره زنان  

                                                             ترجمه مسیحا برزگر          

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 15:47 توسط سمانه اشراقی| |


Design By : Night Skin